تبليغاتX
† فرشته من †
جمعه هفتم تیر 1387 | 1:52 | نویسنده : غزال

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.


وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.

 
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.
 
بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...

به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی... 


 
دوست و دوستدارت: خدا

گرداوری : عمانوئیل پورمند

 



+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 1:52 توسط غزال





جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 | 23:45 | نویسنده : غزال

 

دل خود را به من بده

 

 

روز يكشنبه در كانون شادي ، اين آيه را به بچه ها ياد داده بودند:"اي پسرم دل خود را به من بده ."وقتي به خونه برگشت ، دخترك از والدين خود سوال كرد:"من آيه اين هفته خودم را خوب ياد گرفتم ، ولي ، اين يعني چي : دل خود را به من بده ؟"پدر جواب داد:"امروز وقت ندارم اين را به تو توضيح بدم دخترم ، اگر دوست داري چند روز ديگر به تو جواب خواهم داد. ولي مي توني كيف پوليت را به من قرض بدهي ؟ به آن احتياج دارم !"دخترك كه شديداٌ  متعجب شده بود، با ترديد فراوان به دنبال كيف پولش رفت : يك كيف پول قديمي كه كمي هم دركناره هايش خراش برداشته بود، ولي داخل آن تمام اندوخته هايش نهفته بود: چند سكه 25 توماني . بدون اين كه بداندكه چرا پدرش به اين ثروت كمش چشم دوخته بود، او كيف كوچكش را به پدر داد و پيش از اين كه در جيب پدر بروددر دستهاي بزرگ او گم شده بود... عجيب بود! خيلي هم عجيب بود! در واقع ، پدرش پولدار بود و هيچ گونه كمبودي در خانه نداشتند!از اين ماجرا چند روزي گذشت و هيچكس هيچ اشاره اي به اين جريان نكرد. و اين از همه عجيب تر بود! آيا بابا اين مساله را فراموش كرده بود؟بالاخره روزي پدرش او را صدا كرد و به او گفت :"دختر عزيزم ، بنظر تو چرا اون روز ازت كيفت را گرفتم ؟"دخترك جواب داد:"خوب ، چون داخل كيفم چيز زيادي نبود، پس فكر نكنم به درد شما خورده باشه ، فكر كردم كه شايد بخواهي چيزي در آن اضافه كني ."پدر جواب داد:"درست حدس زدي دختر كوچولوي من ، ولي چون ديدم كه كيف كوچولوي تو براي چيزي كه مي خواستم داخلش بگذارم قديمي شده بود، پس عوضش كردم . حالا، نگاه كن داخل آن چي گذاشتم !"دخترك با شادي كيف پول تميز و نو را باز كرد و با تعجب ديد كه بجاي چند سكه 25 توماني ، چندين اسكناس سبزبراق هزاري داخل كيفش قرار گرفته بود.پدر چنين گفت :"يادته اون روز از من پرسيدي كه عيسي چرا قلبهاي مار ا مي خواهد. ما فقط چيزي كه داريم را مي تونيم به خدا بديم : يك قلب قديمي و كهنه كه ارزش چنداني هم ندارد. در عوض اگر ما به او اعتماد كنيم او به جاي آن قلب قديمي يك قلب نو و پر ازگنجهاي آسماني به ما برمي گرداند. حالا، فهميدي چرا اين آيه را به شما ياد دادند"دخترك با شادي جواب داد:"البته پدر! فهميدم ...و مي خواهم قلب خود را به عيسي بدهم تا او يك قلب جديد و پر از گنجهاي آسماني به من بدهد.""

 

http://www.ci.pib.ir/



+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 23:45 توسط غزال





یکشنبه بیست و سوم دی 1386 | 11:57 | نویسنده : غزال

 

رنج وانهادگی عیسی توسط پدر بر صلیب، سایه سنگین نگاه اورشلیمیان مایوس و پوزخند کاهنان مطمئن و لعن و نفرین دزد بر صلیب را برایش ناچیز می‌کرد.
 
درد جانکاه میخها تا به مغز استخوان الوهیت رسوخ می‌کرد و خدا در این تجربه دردناک انسان شدن خود را محدود و تابع قوانین بازی کرده بود، تابع قوانین زمین بازی که خود آفریده بود، جهان محدودیت و جهانی که به سرعت بسوی نابودی منحرف شده بود...

 
و خدا تنها با به زیر چرخ دوار و سنگین این کاروان سرازیر به سوی جهنم می‌توانست جلوی این حرکت ناسوتی را بگیرد....

خدا در وانهادن پسرش بر صلیب، جواهر بی‌مثال رنج که با عرق به خون مبدل شده عیسی در جتسیمانی به مروارید بدل شده بود بر لباس شاهانه خویش می‌افزود، گویی تنها لباس مطلق کمال با مزین شدن به مروارید گرانبهای رنج عیسی، لباس در خور پدر نورها می‌گردید.
 
خدای کامل در عیسی اطاعت را می‌آموخت و از این رو نویسنده عبرانیان به صراحت می‌گوید:"هرچند پسر بود به مصیبتهایی که کشید، اطاعت را آموخت" (عبرانیان ۵‏:‏۸‏ ). کمتر الهیدانی در رابطه با این آیات قلم فرسایی کرده است زیرا خدایی که می‌آموزد چندان با اندیشه خدای غیر قابل تغییر برخی از الهیدانان محافظه کار همخوانی ندارد اما خدا در عیسی، انسانیت را می آموخت درست مانند مهندسی که دستگاهی را که خود ساخته است می‌شناسد و از کارکرد تک تک پیچها و مهره های آن آگاه است اما صدای جیغ ناشی از اصطکاک قطعات فرسوده را زمانی در استخوان خویش می‌تواند احساس کند که خود تبدیل به آن قطعه شود.

خدا در تجربه بشر شدن خویش تمامی آسمانیان را متعجب کرد، خدا قصد داشت شیطان را در زمین بازی خودش به رسوایی شکست دهد اما این پیروزی بهایی دردناک برای او و شیرین برای بشریت داشت یعنی مرگ جانکاه پسر خدا.
خدای محیط بر خلقت در تجربه جسم مندی عیسی در آفرینش خود محاط می‌شد و انسانیت را بر الوهیت خویش می‌افزود. حقیقت درد و تنهایی عیسی چنان حقیقی و هولناک  و غیر منصفانه است که جز واقعیت رستاخیز نمی‌تواند خدای پدر را در محکمه وجدان و قلب بشری تبرئه کند. بعبارتی خدا در صلیب عیسی خویش را به محاکمه آدمیان کشانید تا تنها با رستاخیز پسرش از مردگان بتواند خدای عاشقانه و دوست داشتنی و پرستیدنی آدمی باشد. خدا جز با رنجبری عیسی نمی‌توانست مهر خویش را به قلب تلخ و سنگی و دردمند انسان رنجدیده و زخمی و مبتلای پس از سقوط آدم وارد سازد.
 
بگذارید کمی عارفانه بگویم، شاید که رنگ و بوی به ظاهر کفرنمایی این گفتار خواب سنگین مذاهب و مکاتب که تصویر خدایشان ، خدایی کر و لال و تغییرناپذیر است را بر هم زند. خدایی که در رنجهای  مخلوق خویش ککش نمی‌گزد و حتی از اینکه نام پدر بر او نهند احساس عار و ننگ می‌کند و دامن ردایش ملوث می‌شود. بگذار خواب چنین خدایی با کفر مسیحیت بیاشوبد و زانوان تمامی مکاتب در برابر خدای واحد حقیقی کتاب مقدس خم شود:
 
خدایی که جرات تحمل رنج و حقارت جسم گردیدن را ندارد از شیطان ضعیف تر و از انسان کوچک تر است.


از این رو نامی به عیسی بخشیده شد تا هر آنچه در آسمان و زمین و زیر زمین است اقرار کند که عیسی خداوند است برای جلال خدای پدر.
دیتریش بونهوفر الهیدان شهید در زندان نازی در زمانی که هر روز منتظر حکم اعدام خویش بود چنین می‌گوید: تنها خدایی رنجبر می‌تواند در لحظه‌های رنج نیز خدا باشد.
 
از این روخدا برای مسیحیت حقیقتاً لایق پرستش است زیرا که برای پیروانش حاضر به جانفشانی تا به مرگ گردید. خدا جز به رنج وانهادگی عیسی قادر به کشف و معرفت دنیای بشری که خود آفریدگارش بود، نمی‌شد. این مهندس اعظم تنها با تبدیل شدن به صنعت دست خویش و در کوره آزمون کیفیت قرار گرفتن می‌توانست صدای دردناک و استخوانسوز اصطکاک پیچ مهره‌های روح بشری را در حرکت میخهای فولادی بر زردپی و استخوانهای دست و پای عیسی حس کند. خدا مرده درد کشنده شلاق را تنها زمانی که پشت برهنه عیسی را به شلاق مذهب و قدرت می‌سپرد می‌توانست بچشد. از اینرو در دردها و رنجها و مصیبتها و وانهادگی‌ها و حتی یاس و ناامیدی از خدا، کسی را داریم که بر شانه‌هایش بگرییم و بدانیم که وکیل مدافع ماست در آسمان و او کسی نیست جز رب العالمین، قطب عالم امکان، فخر زمین و زمان، حضرت حق، محبوب عاشقان، سردار رنج و عشق، پیروز ابدی، شاهنشاه دو عالم عیسی مسیح ناصری.
جلال بر نام مقدس او باد.


یادداشت سردبیر: کیوان سیروس



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 11:57 توسط غزال





سه شنبه هجدهم دی 1386 | 23:0 | نویسنده : غزال

مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن
یه سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید


فریاد برآورد خدایا با من حرف بزن......آذرخش در آسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم....... ستاره ای درخشید اما مرد ندید

مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد

مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم.........از تو خواهش میکنم... پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...
 
ما خدا را گم میکنیم.........در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد.........
خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست......تا به حال چند بار خوشی هایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای؟؟
تا به حال به او گفته ای که چه قدر خوشبختی؟؟؟؟؟ که چه قدر همه چیز خوب است؟؟؟؟ که چه خوب که او هست ؟؟؟
  
خدا همراه همیشگیه سختی ها و خستگی های ماست
 
زمانی که خسته و درمانده به طرفش میرویم ،خیال میکنیم تنها زمانی که به خواسته ی خود برسیم او ما را دیده و حس کرده
اما .......... گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه ی او به ماست
 
خورشید را باور دارم حتی اگر  نتابد
به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم
به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد
تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست

 

 



+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 23:0 توسط غزال





دوشنبه سوم دی 1386 | 23:42 | نویسنده : غزال

 

 

 

 

 

میلاد شاه شاهان

 مبارکباد...



+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 23:42 توسط غزال





چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 | 22:59 | نویسنده : غزال

از امروز من زندگی جدیدی را با خداوند آغاز می کنم. دیگر از بهانه گیری و تردید خسته شده ام.  تصمیم خود را گرفته ام.  رأی نهایی من مشخص است و تصمیمم  پابرجا و قطعی است.  من راه خداوند را برای خود انتخاب می کنم و این تصمیم من غیر قابل تغییر است.  

 من بقیۀ عمرم را بر روی زمین، صرف خدمت خداوند خواهم نمود.  اهداف او را پیروی خواهم کرد و با فرزندان خداوند برای جلال نام خداوند همکاری خواهم نمود.  من حضور خداوند را در زندگی ام جشن خواهم گرفت، در شخصیت او رشد خواهم کرد، خود را جزئی از خانوادۀ الهی او خواهم دانست، محبت او را نشان خواهم داد و کلام او را بازگو خواهم کرد.  

 از این جهت که گناهان من بخشیده شده اند و حالا هدفی برای زندگی و خانه ای در آسمان دارم، پس دیگر وقت خود را صرف زندگی سطحی و بی معنی نخواهم کرد.  از کوچک بینی، افکار بیهوده، سخنان بی اهمیت، زندگی بی هدف، پشیمانی و افسوس، حساسیت و رنجش، نگرانی و بی ایمانی دست برمی دارم.  در عوض، در شخصیت روحانی ام رشد خواهم کرد، در خدمت فعال خواهم بود، ماموریت خود را در خانوادۀ الهی انجام خواهم داد و به اینوسیله خدا راجلال خواهم داد.

چون زندگی روی زمین آمادگی ای است برای زندگی در آسمان، من ارزشهای خود را به این صورت تغییر می دهم:

پرستش را بر ثروت ترجیح می دهم

ما را برمن ترجیح می دهم

شخصیت روحانی را بر آسایش ترجیح می دهم

خدمت را بر مقام ترجیح می دهم

مردم را بر مال و مقام و لذات ترجیح می دهم

 برای من مشخص است که چه چیزی در این زندگی و در روی زمین بیشترین اهمیت را دارد. از این جهت صد در صد خود را وقف آن خواهم کرد.  با آنچه که به من سپرده شده است، از امروز بهترین خود را برای مسیح انجام خواهم داد.

 من اسیر فرهنگم نخواهم بود و تحت تأثیر انتقاد کنندگان قرار نخواهم گرفت.  انگیزۀ من تحسین شدن بوسیلۀ دیگران نخواهد بود.  اجازه نخواهم داد که مشکلات مرا دلسرد کنند.   بوسیلۀ وسوسه ها ضعیف نخواهم شد و از شیطان ترسی نخواهم داشت.   مسیری که خداوند برایم تعیین نموده است را خواهم دوید و چشمانم را به هدف خواهم دوخت نه آنانیکه کنار نشسته اند و یا آنانیکه در کنارم می دوند.  وقتی سختیها و خستگی هجوم آورند عقب نشینی نخواهم کرد، باز نخواهم ماند، صرف نظر نخواهم کرد و لغزش نخواهم خورد بلکه به فیض خداوند به سوی پیش ادامه خواهم داد.  من با روح خدا هدایت شده زندگی هدفمند خود را با تمرکز بر مأموریت خود ادامه خواهم داد.  بنا بر این خود را به هیچکس و هیچ چیز نخواهم فروخت.  در انجام ماموریت خود کوتاهی نخواهم کرد و دست برنخواهم داشت تا آن را به اتمام برسانم.  

من نمونه عالی از فیض شگفت انگیز خداوند هستم.  بنا بر این نسبت به هر کسی با فیض رفتار کرده و مهربان خواهم بود،  برای هر روز شکرگزاری خواهم کرد و آنچه که خداوند به من داده است را با سخاوتمندی به دیگران خواهم داد.

 به خداوند و نجات دهنده ام عیسی مسیح می گویم:  " به هر نحوی، در هر زمانی، در هر مکانی، هر چیزی که از من بخواهی جواب من از قبل بلی و آمین است.  به هر کجا که مرا بفرستی به هر قیمتی که شده است آمادۀ خدمت می باشم. هر موقع که تو بخواهی، هر جا که تو بگویی، به هر نحوی که تو دستور بدهی، وسیلۀ دست تو هستم تا هر چه لازم باشد را برای تو انجام دهم.  از من چنان استفاده کن تا در آن روز موعود در آسمان وقتی با تو روبرو می شوم، به من بگویی:  آفرین غلام نیک و امین، داخل شو و در جشن ابدی با من شرکت کن!"         

 

 

 http://www.24hourchurch.com



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 22:59 توسط غزال





جمعه نهم آذر 1386 | 2:38 | نویسنده : غزال



+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 2:38 توسط غزال





جمعه دوم آذر 1386 | 16:32 | نویسنده : غزال

 

 

"نیکوست که قدرتمند باشی و پر توان،اما نیکوتر آن است که دوستت بدارند"
یاد بگیریم و به یاد بیاریم چیزهای کوچیکی رو که میتونه زندگیه همه ی ما رو تغییر بده

یاد بگیریم که التیام زخم روح به اندازه ی زخم جسم مهم است

 
یاد بگیریم که آدمی همان چیزی را باور میکند که پیوسته به خود میگوید

یاد بگیریم واقعیت چیزی است که هست نه آن چیزی که ما میخواهیم

یاد بگیریم که ناتوانی از ماست نه از قدرت مسا له ای که پیش روی ما قرار دارد

یاد بگیریم که حضورمان پیوسته تغییر مثبتی در زندگی دیگران ایجاد کند حتی با یک سلام صمیمانه

 
یاد بگیریم که هر چه اعمال و گفتار یکی نا خوشایندتر باشد به عشق بیشتری نیاز دارد

 
یاد بگیریم که یک بچه اگر آنقدر بزرگ شده که بتواند دوست بدارد آنقدر بزرگ شده که بتواند غصه بخورد

و یاد بگیریم بیشتر از آنکه به ساعت خود نگاه کنیم ،همدیگر را ببینیم شاید این آخرین
 
لحظه ی دیدن من و تو باشد

تهیه و گردآوری: راشین سایروس

 



+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 16:32 توسط غزال





جمعه هجدهم آبان 1386 | 16:40 | نویسنده : غزال

سپردن كارها به بازوی بلند خدا!

قانون بوم رنگ ها كه می گوید: هر چیزی در طبیعت به خود ما بر می گردد. پس خوب است یك مثال جالب را هم بشنویم. همه ما از ظلم و ستم و سنگدلی فرعون در حق قوم بنی اسرائیل زیاد شنیدیم. می دانیم كه فرعون كارهای سنگدلیش را تجربه كرد؟! سنگدلی فرعون، دل خودش را سنگ كرد! و باعث مرگش شد! چه جوری؟!

" لرد مانیاهان " در انگلستان یك سخنرانی در این باره كرد. او تصاویر حیرت انگیزی از برشهایی را نشان داد، كه نتیجه  جراحیهایی بود كه هزار سال قبل از میلاد مسیح انجام شده بود! او تصاویری از بقایای واقعی جسمانی فرعون ستمگر را نشان داد كه ثابت می كرد، هر دو بطن قلب فرعون از بیماری آتروما رنج می برده! یعنی وضعیتی كه در آن نمكهای كلسیمی در دیواره های شریان ها رسوب می كند، و آنها را سخت و انعطاف ناپذیر می كند! نارسایی جریان خون از قلب، باعث از بین رفتن شریان در فرعون شده!  تغییرات ذهنی ملازم با تصلب شرایین پدید آمده، كه عبارت بوده از: " نظر تنگی، قیود دست و پا گیر، هراس از دست زدن به كاری خطیر و سنگ دل شدن! " پس سنگدلی فرعون ، دل خودش را هم سنگ كرد!

نتیجه گیری مهم: پس باور كنیم
كه اکثربیماریهای جسمی ما حتی سرطان نتیجه ی ا یجاد یك سری افكار منفی در ذهن ماست و راه درمان واقعی آن بیماری، از بین بردن آن فكر منفی است. نفرت و سایر تفكر های منفی ، بر یكایك اندامهای بدن تاثیر می گذارد. اندیشه های اسیدی، در خون تولید اسید می كنند و همه ی این بلا ها برای این به سر ما می آید، كه فكر می كنیم جنگ از آن ماست!
و خودمان وارد پیكار می شویم و بر آورده شدن آرزو هایمان را به بازوی بلند خدا نمی سپریم!
این خودش ممكن است گره ای باشه كه مانع تحقق آرزوی ما شده!


در كتاب مقدس آمده : "
خدای ازلی مسكن توست و در زیر تو، بازوهای جاودانیست و دشمن را از حضور تو اخراج كرده می گوید هلاك كن! "  و در جایی دیگر می گوید:" و دشمنان شخص، اهل خانه ی او می باشند. " یعنی "تفكر منفی" كه در ذهن نیمه هشیار خود نقش كرده اید ، همان " دشمن در حضور " است و  اما " بازوهای جاودانی " كه این اندیشه های دشمن را تار و مار و هلاك می كند، همان قدرت شكست ناپذیر خداست!
" اسكاول شین " به شاگردانش تاكید می كرد كه تكرار كنند : "
بازوی بلند خدا ، انسانها و اوضاع و شرایط را در بر می گیرد تا وضعیت مرا در كف اختیار خود گیرد و از منافع و مصالحم حمایت كند. "
 تكرار این عبارت، تصویری از بازویی بلند را در ذهن نقش می بندد، كه مظهر نیرومندی و حمایت است. با بینش قدرت " بازوی بلند خدا " ، دیگر نه مقاومت می كنید و نه نفرت می ورزید. بلكه آسوده بر جای می مانید تا همه چیز به راه خود برود. از این رو اندیشه های دشمن كه در درون خود شما هستند، تار و مار می شوند و در نتیجه اوضاع و شرایط نا مساعد هم ناپدید می شوند.
 
 
* باید کاری کرد، فرصت کوتاه است و زمان از دست می رود.
*شکست وجود ندارد. فقط نتیجه کار است که گاهی به دل شما نمی نشیند. آن قدر راه را عوض کنید تا به مقصد خود برسید.
*به مشکل هایتان بخندید، تا همیشه موضوعی برای خندیدن داشته باشید.
*همیشه نسبت به مهر و عشق همراهتان سپاسگزار باشید و حرمت آن را حفظ کنید.
*زندگی کابوس نه، که لذّت است. لذّت از دیدار یک درخت، یک نور تابیده شده از سقف آسمان، یک نگاه پرتاب شده به بیرون پنجره.
*دست به عمل بزنید، همین حالا. دقت کنید، همین حالا.
*وارد مسیر فکری جدید شدن خیلی ساده است. به سادگی بالا بردن دست ها و بر هم زدن آن ها و با تمام قوا گفتن: حال من عالیه! به همین سادگی چشم انداز جدیدی را فرا راه ضمیر و جسمتان قرار می دهید.
*خودتان را باور کنید و از خود توقّع بیشتری داشته باشید.
*بزرگ ترین پشتوانه و دلگرمی یک زن یا مرد این است که همسرش حامی او باشد.
*ما بیشتر در مورد کسانی صحبت می کنیم که بیشتر در موردشان فکر می کنیم.
*به چیزهای زیادی در زندگی تان فکر کنید که باید به خاطرشان سپاسگزار باشید.
*لیاقت خود را افزایش دهید. هر کس به اندازه ی ظرفیتی که دارد، از برکات الهی بهره مند می شود 
*به خودت افتخار کن که برای دیگران منشا خیر و برکت هستی.

تهیه و گردآوری: راشین سایروس



+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 16:40 توسط غزال





جمعه هجدهم آبان 1386 | 16:0 | نویسنده : غزال



+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 16:0 توسط غزال





CopyRight © 2007 4masih All Rights Reserved