زمانی که من و همسرم با یکدیگر ازدواج کردیم وقت بسیار خوبی را باهم داشتیم و از زندگی لذت می بردیم تا اینکه واقعه ای در زندگی ما افتاد که ما را متاثر نمود
امروز در اتاق کوچکی در لندن زندگی میکنیم و هر روز شاهد رشد تنها فرزند مان دانیال میباشیم، فرزندی که زندگی را برای ما شیرین و دگرکون نموده است
يك باردیگه موفق شدم تا درست سر وقت به بیمارستان برسم برای چکاب بیمارانم. آنروز تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که بشینم یک گوشه میز و یادداشت هایی را در دفتر دیاگرام یادداشت کنم و به بیماران لبخند بزنم. اگر چه در باطن احساس بیخودی و مردگی می کرد م ولی در ظاهر سعی می کردم که نشان دهم حالم خیلی خوبه و سرحالم. بعضی اوقات اتفاقاتی در زندگی ما رخ می ده که باعث تغییر اساسی در زندگی ما میشه، تغییری که بعد از آن هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند آنرا عوض کنه. من از این خاطرات اغلب بعنوان آن "روزهای روز" یاد میکنم. روزهای طولانی وسیاهی که بمدت سه سال برای من بطول کشید.
شهادت برادر آلکس
من خیلی نسبت به همه چیز حساس بودم. مثلا: رفتار پدرم را که وقتی پشت ماشین می نشست چطور یک آدم دیگه می شد و با عصبانیت به همه فحش می داد و یا مادرم را که وقتی از کسی ناراحت می شد چطور او را نفرین می کرد. به این نتیجه رسیدم که خودم باید از یک راهی شروع کنم به خود شناسی و خدا شناسی. در سن 14 سالگی قرآن خریدم. مادرم خندید و گفت مگه ما در خانه قرآن نداریم. به خواندن قرآن و یادگیری پرداختم و در مدرسه نیز به قرائت قرآن برای دانش آموزان پرداختم. تصمیم گرفتم به حوضه علمیه بروم و در آنجا به یادگیری کلیه قرآن بپردازم. در جنوب شهر تهران جایی که ما زندگی می کردیم همه جور آدمی یافت می شد به غیر از تک و توکی افراد تحصیل کرده که خیلی کم می شد این اشخاص رو پیدا کرد. ولی از دزد و قاچاقچی گرفته تا آدم ربا و آدم کش خیلی فراوان بود