تبليغاتX
† فرشته من †
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 | 14:32 | نویسنده : غزال

داستانی درباره مرد مسافری نقل می‌شود که روزی با کشتی بادبانی قدیمی‌ای قصد سفر نمود. روزی بر عرشه کشتی نشسته بود که  دید یکی از خدمه کشتی از طنابهای دکل کشتی به بالا می‌رود تا به آشیانه کلاغی بر آن بالا برسد. همینکه به میانه راه بر رسیده بود کشتی در حرکتش بر امواج دریا از یک پهلو به پهلوی دیگر چرخید و آن شخص به دریا پرت شد.



+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 14:32 توسط غزال





شنبه ششم مرداد 1386 | 22:56 | نویسنده : غزال

اخیراًً داستانی دربارۀ یک خانم خواندم که در حین رفتن به سمت محل کارش چشمش به یک طوطی می افتد که در داخل فروشگاه حیوانات اهلی، درپشت ویترین قرار داشت . او برای لحظاتی در مقابل ویترین فروشگاه می ایستد تا زیبائی پرنده را تحسین کند. در همین حین پرنده به او می گوید: هی، خانم، تو واقعاًًَََََََ زشت هستی!



+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386 ساعت 22:56 توسط غزال





CopyRight © 2007 4masih All Rights Reserved