داستانی درباره مرد مسافری نقل میشود که روزی با کشتی بادبانی قدیمیای قصد سفر نمود. روزی بر عرشه کشتی نشسته بود که دید یکی از خدمه کشتی از طنابهای دکل کشتی به بالا میرود تا به آشیانه کلاغی بر آن بالا برسد. همینکه به میانه راه بر رسیده بود کشتی در حرکتش بر امواج دریا از یک پهلو به پهلوی دیگر چرخید و آن شخص به دریا پرت شد.
اخیراًً داستانی دربارۀ یک خانم خواندم که در حین رفتن به سمت محل کارش چشمش به یک طوطی می افتد که در داخل فروشگاه حیوانات اهلی، درپشت ویترین قرار داشت . او برای لحظاتی در مقابل ویترین فروشگاه می ایستد تا زیبائی پرنده را تحسین کند. در همین حین پرنده به او می گوید: هی، خانم، تو واقعاًًَََََََ زشت هستی!